می دانی چندبار باران آمد و تو نبودی....
بر میگردم به گذشته نگاه می کنم و می بینم که چقدر قوی بوده ام تا امروز و چقدر حق دارم خسته باشم و چقدر حق دارم دلم شانه ای برای تکیه دادن بخواهد و چقدر حق دارم مدتی از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم تا شاید کمی حالم خوب شود....
بر میگردم به عقب نگاه می کنم و تعجب می کنم که این سختی ها وناهمواری ها را من بوده ام که با گامهای کوچک و طاقت تمام شده ام ، پیموده ام و این من بوده ام که تمام مصیبت های راه را تاب آورده و با تمام مشکلات جنگیده ام؟!...
به عقب نگاه می کنم و خودم را می بینم که در مسیری تاریک و سرد زانو زده با دستان لرزانش اشکهای خودش را پاک می کند ، زخمهای خودش را می بندد ، به خودش دلداری می دهد ، نفس عمیقی می کشد و دوباره بلند می شود و با تمام درد و خستگی اش ادامه می دهد و همچنان امید دارد....
خودم را می بینم که خودش برای آرزوهای خودش آستین بالا زده و خودش ،خودش را در آغوش می کشد و خودش، حفره های خالی جهانش را پر می کند...
به عقب نگاه می کنم و به خودِ خسته اما جسور و ادامه دهنده ای که می بینم افتخار می کنم و دلم می خواهد در نهایت بی پناهی در آغوشش بگیرم و بگویم به قدر کفایت تلاش کرده و به قدر کفایت جنگیده و حتی تلاشهای محکوم به شکستی که داشته هم ستودنی ست...
نگاهی به خودم ، به زخمهایم و شکستگیهای ترمیم شده ی وجودم می کنم و سرم را بالا می گیرم که خوب یا بد، کم یا زیاد ، به هر نقطه ای که رسیده ام از تلاشهای خودم بوده و همراهی پروردگاری که پدرانه هوای منی که در تاریکترین لحظات جهانم روی حضورش حساب کرده ام را داشته و برایم به غیر ممکن ترین صورتهای ممکن نور فرستاده...
به عقب نگاه می کنم و به خودم لبخند می زنم و زیر لب می گویم : بجنگ جنگجوی من ، بجنگ و دست از تلاش برای بهبود برندار که تو لایق بهترینهای جهانی... بجنگ و فراموش نکن که تو در حال تلاش از همیشه دوست داشتنی تری حتی اگر خسته تکیده و غمگین باشی...
+ زمستان می تواند نام شاعری باشد
در شبی سرد که قدمهایش او را از ولیعصر به پارک ساعی و کوچه راماتیا بکشاند
و خاطراتی دور ، که جان می گیرد و جانی دوباره می دهد...